تقریبا تمام ما ایرانی ها معتقدیم که باهوشترین مردم جهان هستیم و نبوغمون سرآمد همه ی مردم دنیاست ، اما از دیدگاه تحقیقات جهانی ، نه تنها اینطور نیست بلکه ضریب هوشی ما ایرانی ها خیلی هم پایینه ! ( البته میانگین ضریب هوشی )
چند روز پیش داشتم دنبال مقالاتی در مورد ضریب هوشی میگشتم که توی سایت ویکی پدیا به قسمتی برخوردم که میانگین ضریب هوشی مردم جهان رو به صورت آماری از طرف یه مرکز آماری معتبر معرفی کرده بود .
توی این فهرست ، مردم هنگ کنگ با میانگین ضریب هوشی ۱۰۷، رتبه ی اول رو توی جهان دارن ، بعد از هنگ کنگ مردم کشورهای زیر به ترتیب رتبه ی دوم تا دهم جدول رو به عنوان ده کشور اول جهان از نظر بالاترین میانگین ضریب هوشی به خودشون اختصاص دادن ؛ کره جنوبی ، ژاپن ، تایوان ، سنگاپور ، استرالیا ، آلمان ، ایتالیا ، هلند و سوئد .
و اما ایرانی ها ؛ ایران با میانگین ضریب هوشی ۸۴ ، رتبه ی پنجاه و ششم جدول رو به خودش اختصاص داده ! هر چند که ما ایرانی ها فکر میکنیم واقعا آدمهای باهوشی هستیم اما آمارهای جهانی نشون میدن که احتمالا داریم اشتباه میکنیم !
در اینکه ایران نوابغ زیادی داره شکی نیست ، اما با وجود تمام این نابغه هایی که عموما خارج از ایران زندگی میکنن ، طبق اطلاع رسانی مراکز آماری توی این زمینه ، متاسفانه ما مردم زیاد باهوشی نیستیم ! البته همه میدونیم که وقتی صحبت از نبوغ ایرانی به میون میاد ، همه قبول میکنیم که نبوغ ایرانی ها توی کارهای خلاف واقعا بی نظیر و بی همتاست ! و شاید حقیقت اینه که ما حتی توی کارهای خلاف هم از ضریب هوشی بالایی برخوردار نیستیم و به همین علت هست که مردم دنیا نگاه دوستانه ای به ما ندارن .
البته وقتی این آمار رو نگاه میکنیم ، نباید فقط به استادهای دانشگاه و اعضا هیئت علمی مراکز تحقیقاتی بزرگ نگاه کنیم ؛ بلکه باید به هفتاد میلیون ایرانی نگاه کنیم !
علی فرح بخش
چند روز پیش یکی از دوستام برام آدرس وبلاگی رو فرستاده بود که توش یه عالم " آیا میدانید که ؟ " نوشته شده بود . انقدر طولانی بود که خوندنش یه ساعتی طول کشید اما خیلی جالب بود . توی یکی از سطرها نوشته بود : آیا میدانید که خوک ها به دلیل وضعیت فیزیکی خاصی که دارن ، هرگز نمیتونن آسمون رو ببینن ؟
بعد از خوندن این جمله کمی مکث کردم ، واقعا برام عجیب بود . نمیدونم چرا اما یه حس درونی به شکل ناخودآگاه باعث شد تا فکر کنم که خوک ها چه موجودات بیچاره ای هستن و یه حس شیطنت هم توی ذهنم نقش بست که حالا ما آدمها که میتونیم آسمون رو ببینیم چه غلطی کردیم ؟!
اما باز هم دارم بهش فکر میکنم . دیدن آسمون ؛ یاد یه داستان کوتاه از شل سیلور استاین می افتم ، توی داستان یه پسر بچه کوچولو وقتی توی خیابون راه میرفت یه سکه چند سنتی پیدا میکنه و خیلی خوشحال میشه . از اون به بعد تا زمان پیری و مرگش هر وقت توی خیابون راه میرفت کف خیابون رو نگاه میکرد و تا پایان عمرش مثلا بیست دلار پیدا کرد . بعد شل با بازی اعداد خاص خودش میاد و داستان رو اینطور جمع بندی میکنه که این بچه تا آخر عمرش از دیدن فلان قدر دیدن طلوع و غروب خورشید ، دیدن فلان تعداد رنگین کمون و . . . بی نصیب مونده !
واقعا زندگی ما آدمها گاهی به این مرحله میرسه . ما گاهی اصلا فراموش میکنیم که آسمونی هست . ستاره ها و درخت ها ، گلها و شکوفه ها ، کوهها و رودها ، ابرها و رنگین کمون ها و صدها و هزاران زیبایی بکر و امید بخش توی جهان هستی رو فراموش میکنیم .
به جای رفتن و دیدن عظمت کوهستان و طلوع خارق العاده ی خورشید ، به جای دیدن آسمون آبی و با شکوه ، زانوی غم بغل میگیریم و به دنبال رهایی هستیم ، بدون اینکه بدونیم که در حقیقت ، هستی ما رو اسیر نکرده و وقتی اسارتی در کار نباشه ، نیازی به تکاپوی رهایی نیست . فریاد زدن بدبختی ، هنر نیست .
همه چیز اینجاست ، با تمام شکوه و عظمت اش ، با تمام خلوص و ناب بودنش، آسمون همینجاست ، برای دیدنش فقط کافیه کمی سرمون رو بالا بگیریم ، فقط همین ! کمی سرمون رو بالا بگیریم و ببینیم !
بیچاره خوک ها که هرگز نمیتونن آسمون رو ببینن !
علی فرح بخش
زمستون دو سال پیش برای دیدن قسمت کوچکی از خاندان عظیم الجثه ی خودم و همینطور تحقیق در مورد عجایب دریا ، خصوصا بحث پری دریایی به بندر عباس رفتم . البته اگر بتونید تصور کنید که جد من به نام کربلایی محمد بوشهری که از بزرگترین تاجرها و ملاک های بوشهر و خصوصا تنگستان بوشهر بوده که سالها پیش به خوزستان مهاجرت کرد ، چهارده تا زن و هوار تا بچه داشته ، میتونید به وسعت این خاندان پی ببرین که توی کل ایران و اقصی نقاط گیتی ، پخش و پلا هستن ! و البته در برابر جد بزرگوارم ، اینجانب احساس حقارت میکنم ، چون یه دونه زن هم ندارم !
بگذریم ، خوشبختانه به علت اینکه توی بندر عباس اقوام زیادی دارم ، سفرم به یه سفر تحقیقی تفریحی تبدیل شد تا با یه تیر دو نشون بزنم . سفر با قطار، مثل همیشه لذت بخش بود و البته مثل همیشه بیشتر طول زمان حرکت قطار تا رسیدن به مقصد رو خواب بودم .
بندر ؛ هوای گرم و تب کرده ، رطوبت هوا و آدمهایی که شبها کنار آتیش می ایستادن تا خودشون رو گرم کنن ! بعد از دید و بازدید فک و فامیل و چتر انداختن توی خونه ی یکی از اقوام ، فرصتی پیش اومد تا به دنبال اطلاعات در مورد پری دریایی و موجودات خارق العاده و افسانه ای دریا برم که بیشتر مردم بندر ، البته افراد سن و سال دار اونجا معتقد بودن که این مسائل کاملا واقعی هست و بارها دیده شده .
قبل از سفر ، کتابها و مقالات تحقیقی خوبی در مورد موضوعات جن و پری و ... خونده بودم که کمک بزرگی بود برای روبرو شدن با این مباحث و آماده بودن برای صحبت با مردم بومی . برای شروع با دفتر روزنامه صبح ساحل که میگفتن معروفترین روزنامه استان هرمزگان هست تماس گرفتم و در مورد تحقیقی که داشتم صحبت کردم . مدیر مسئول روزنامه آقای کرمی بود که توی دفتر نبود و من رو وصل کردن به آقایی به نام خورشید زاده که گویا حالت معاون روزنامه رو داشت . بعد از یه صحبت کوتاه تلفنی ، من رو به دفتر روزنامه دعوت کرد و فرداش از نزدیک باهاش صحبت کردم .
توی صحبت های بومی ها این قضیه که چند سال پیش یه پری دریایی نیمه جون رو صبح زود ، توی ساحل دریا پیدا کرده بودن ، انقدر محکم بود که جای تردید نمیذاشت . با آقای خورشید زاده که صحبت کردم گفت که اون هم این خبر رو شنیده اما پوشش خبری در این مورد وجود نداره . البته گفت که توی آرشیو ، چند تا مطلب در مورد مسائل ماواالطبیعه هست که بهم قول داد برام پیدا میکنه و کپی اون رو به دستم میرسونه و گفت که برای صحبت در مورد این موضوع میتونم با شخصی به نام ناخدا سلیمان نهنگ تماس بگیرم .
برای دیدن ناخدا به محله ای رفتم که اسمش پشت شهر بود و نزدیک بازار ماهی قرار داشت . البته خود بومی ها این کلمه پشت شهر رو یه جوری میگفتن که آخرش من نفهمیدم چی به چی شد ! بازار ماهی مثل بقیه بازارهای ماهی ، آکنده بود از بوی تند ماهی که نمیشد زیاد باهاش مبارزه کرد . توی بازار ماهی بالاخره موفق شدم موجود خوشمزه ای رو ببینم که چند روز پیش از اون ، توی یه ساندویچی نزدیک ساحل خورده بودم و هر چند که میدونستم چه شکلیه اما خیلی دوست داشتم اون گونه ای رو که توی ساندویچی خورده بودم ببینم که چه اندازه ای هست . آبزی ای که تقریبا چهل تا پنجاه سانت طولش بود ، به رنگ تیره و لزج مانند که به زبان بومی بهش میگن انکاس و ما این موجود دوست داشتی و خوشمزه رو اختاپوس صدا میکنیم .
پشت شهر ، دقیقا نزدیک بازار ماهی بود و من با کلی تریپ مثلا محقق رفتم اونجا . دوربین توی گردن ، کوله پشتی ، کلاه نقاب دار و پیرهنی که تمام دکمه هاش باز بود و روی یه تی شرت ولو شده بود کافی بود تا بومی هایی که کنار ساحل نشسته بودن و داشتن ماهی عمده میفروختن و یا سیگار و قلیون میکشدن ، سه سوت بفهمن که اینجانب برای اولین باره دارم اونجا رو سیاحت میکنم .
کنار یکی از کپرهای حصیری چند تایی مرد با پوست های تیره ایستاده بودن . جلو رفتم و سلام کردم ، زیاد تحویل نگرفتن . تا گفتم با ناخدا سلیمان نهنگ کار دارم یهو تحویل بازی شروع شد . یکیشون که از بقیه مسن تر بود گفت که ناخدا رفته شکار میگو و یه هفته دیگه از دریا میاد و بعد گفت که خونه ناخدا چند تا کوچه اونورتره و اگه بخوام میبردم اونجا . چون رفتن به خونه ی بدون ناخدا بی فایده بود ، سر خر رو کج کردم و رفتم دفتر یکی دیگه از روزنامه های هرمزگان .
یکی از آدمهایی که اونجا بهم اطلاعاتی میداد بهم گفت که با اداره شیلات هم تماس بگیرم ، چون اونها اطلاعاتی در این مورد دارن . تماس گرفتن با اداره شیلات و تفهیم این موضوع که من چی میخوام ، به مراتب از فتح قله های هیمالیا هم سخت تر بود ! مثل بقیه اداره ها منو پاس میدادن به همدیگه تا گه گیجه گرفتم و کلا بی خیال شیلات شدم .
گرمای هوا که خود بومی ها معتقد بودن سرما هست باعث شد که نتونم زیاد بمونم ، خصوصا نفس کشیدن با رطوبت هوا که برای منی که توی منطقه ی خشک کوهستانی زندگی میکنم مثل جون دادن تدریجی بود . با این تفاصیل تونستم اطلاعاتی از بومی ها بگیرم که به جز خاطرات و صحبت ها نتونستم سند معتبری به دست بیارم . البته زمان کوتاه سفر باعث شد تا نتونم اونطور که باید و شاید به تحقیق برسم و همینطور نتونستم به جزیره هرمز برم که تقریبا همه ی بومی ها معتقد بودن که منبع موجودات عجیب و غریبه و حتی به یکی از بومی ها هم که گفتم برای دیدن جن و پری میخوام برم جزیره هرمز ، چشم هاش گرد شد و گفت مواظب باش ! یه جوری گفت که هم بیشتر کنجکاو شدم و هم یه کم کوپ کردم !
بومی ها معتقد بودن که پری دریایی یه چیز کاملا عادی هست و وجود داره ، البته مسن تر هاشون معتقد بودن که به روایت افسانه ها و داستانهای قدیمی ، اگه کسی یه پری دریایی ببینه و برای کسی تعریف کنه ، میمیره ! شاید برای همین هست که این موضوع به یه راز بدل شده .
جوونها زیاد در مورد این مسائل صحبت نمیکردن و زیاد هم علاقه ای به این موضوعات نشون نمیدادن . ماهیگیرها ، داستانهایی تعریف میکنن که مرز بین افسانه و حقیقت رو توی اونها نمیشه مشخص کرد ، از طرفی هم لازمه ی یه تحقیق ، مسلما اسناد کاملا معتبر هست .
همونطور که گفتم سفر خیلی کوتاه بود و البته توی شهر میناب که صد کیلومتری شرق بندر عباس واقع شده و اونجا هم کلی فک و فامیل داریم ، موفق شدم تا از نزدیک یه مرد میانسال رو ببینم که میگفتن جن زده شده . وقتی توی بازار اصلی میناب میرفتم مرد میانسال قد کوتاهی رو دیدم که یهو قاطی میکرد و حرکات خاصی انجام میداد . وقتی میخواستم برم نزدیکش بهم گفتن که بهش دست نزنم یا زیاد نزدیکش نشم ، چون باعث میشه جن از بدن اون به بدن شخص مقابلش منتقل بشه .
با تمام این وجود رفتم نزدیکش ، به چشم هام نگاه کرد و آروم شد ، باز هم جلوتر رفتم تا توی چشمهاش نگاه کنم . انقدر نزدیک شدم که برای دیدن چشمهاش سرشو که داشت تکون میداد توی دستم گرفتم و مستقیما توی چشمهاش نگاه کردم . دقیقا نمیدونم چرا این کار رو کردم اما اون موقع فکر کردم باید این کار رو بکنم . سرش رو که ول کردم یهو باز قاطی کرد و جیغ جیغ کنان رفت . خوب باید اقرار کنم که هیچ جن ای وارد بدنم نشد یا اگرم شد خبردار نشدم .
در هر حال سفر خیلی جالبی بود و تصمیم گرفتم که این بار حتما به دیدن ناخدا سلیمان نهنگ برم و اطلاعات بیشتری به دست بیارم و البته به جزیره ی هرمز هم سری بزنم ، و حتما اگر توی سفر بعدی یه پری دریایی رو از نزدیک دیدم ، به هیچ کس نگم !!
( علی فرح بخش )
میگویند مردها هر کاری را در جهان انجام میدهند تا در نهایت زنی را خوشحال کنند . البته زنها عموما چنین تصوری را ندارند ، خیلی از زنها معتقدند که مردها هر کاری را در جهان انجام میدهند تا در نهایت زنی را به اتاق خواب ببرند ! این تصور زنها به قدری قدرتمند بوده که باعث شده مردها باور کنند که این امر واقعیت دارد و البته که غرور مردانه هم مکمل قدرتمندی برای این موضوع محسوب میشود تا به عنوان موجوداتی احساساتی شناخته نشوند ، بلکه خشن و خشک جلوه کنند .
وقتی اسکندر مقدونی تمام جهان را ( البته در خیال خودش تمام جهان را ) فتح کرد ، در راه بازگشت به سرزمین خود ، بیمار شد و پزشک ها به او گفتند که زیاد عمر نمیکند . او به پزشک ها گفت که فقط چند وقت او را زنده نگه دارند ، تا زمانی که به سرزمین خود بازگشته و تمام جهان را به مادرش ( یک زن ) هدیه کند ؛ البته او هرگز موفق به این کار نشد ، زیرا که طبیعت همواره قوانین خاص خود را دارد .
مردها به عمق دریاها میروند تا مرواریدی را از بین هزاران صدف پیدا کرده و آن را به زنی تقدیم کنند ، تا به گردنش بیندازد و خوشحال باشد . مردها سخت ترین کارهای جهان را انجام میدهند ؛ به اعماق معدن هایی میروند که میدانند ممکن است هرگز طلوع خورشید فردا را نبینند . مثل پیر کوری ها در آزمایشگاهها ، خودشان را اسیر میکنند و تلاش میکنند تا عشق خودشان را به ماری کوری ها، در فرمولها و لوله های آزمایشگاهی تقدیم کنند . به جاهای ناشناخته ی جهان میروند تا بتوانند روزی که از سفر بازمیگردند ، در کنار زنی که به او علاقه دارند بنشینند و از خاطرات سفر و تجربه های نو بگویند تا شاید علاوه بر تسکین غم زمان دوری از خانه ، ثابت کنند تنها چیزی که باعث بازگشت مردی از سفر میشود ، نه فقط خانه ، بلکه زنی ست که دوست اش دارد .
میگویند جنگهای جهان همواره بر سر دو چیز بوده است ؛ غذا و زن . مردها برای زنها حتی از جنگیدن هم ترسی به خود راه ندادند . مردها کشتند و مردند تا به زنها ثابت کنند که آنها برایشان مهم اند ، حتی اگر این اهمیت در تختخواب خلاصه شود ! مهم ، مهم بودن است .
غرور مردانه ، یگانه عاملی بوده که هرگز به مردها اجازه ی آن را نداد تا اقرار کنند که نیازمند زنان هستند . آنان میدانستند و پنهان کردند که بدون زنان هیچ اند . آنان دریافتند که اولین موجودی که یک انسان عاشقش میشود ، چیزی نیست مگر یک زن ( مادر ) . زنان ، چه بخواهند و نخواهند مادرانی هستند در عرصه ی زیستن ، که جهان به مهرشان نیازمند است ، نه به خواسته هایی که مردان را با آن بسنجند و به محک کشند .
در گستره ی این جهان پر رمز و راز ، جایی برای نفرت نیست ، جایی برای تحقیر یک نیاز نیست . نیاز ، وجه اشتراک تمامی موجودات عالم است . هیچ راه گریزی نیست . در مواجهه با این قانون صریح کیهانی ، هیچ نبردی به انتهای خوش نمی انجامد . تنها با نیروی عشق و درک آن که بیان عشق تنها بر زبان راندن آن نیست ، میتوان دریافت که مردان و زنان ، هرچند که هر یک راه خود را می پیمایند ، همچون ستونهایی هستند که پاسدار و نگهبان سقف زیستن بشری اند .
زیبایی مقهور کننده ی یک زن ، گابریل گارسیا ماکز را بر آن میدارد تا اقرار کند : " من همیشه ایمان داشته ام که در طبیعت ، زیباتر از زن وجود ندارد . "
لطافت زنان باعث شد تا الهه های باستان را به شکل زن مجسم کنند ، همین نیروی عظیم باعث شد تا حتی بودایی ها هم به تکاپو بیافتند ؛ خدا بانوی رحمت در هند نشان از تبدیل یک بودای مذکر به مونث بود تا قدرت جنس مونث ثابت شود . اولکیتشوره ( خدا بانوی هزار دست ) از هند به چین پرواز کرد تا تمثال هایش با نام گوان یین ، تمثال های بودا را در هاله ای از مه فرو برد . این نیرو به قدری قدرتمند بود که به ژاپن نیز راه یافت . کانن ( خدابانوی رحمت در ژاپن ) ، ثابت کرد که حتی ژاپنی های خشک مزاجی که زنانشان ، مردان را مثل خدایگان میستایند نیز مقهور و تسلیم یک نیروی زنانه اند .
مسیحیان در مناجاتهای خود خداوند را پدر میدانند . این بسیار مضحک است زیرا همه میدانند که تنها نیروی مادینه است که میتواند خلق کند و زاینده باشد ، از این رو اگر بخواهیم خداوند را با ذهنیت بشری خود مجسم کنیم ، چه چیز مشابه تر از آنکه خداوند را مادری پر مهر تصور کنیم . دائویی ها باور داشتند که جهان هستی بسان مادری ست که میزاید و خلق میکند ؛ مام بزرگ و زاینده ی آسمان و زمین و انسان . تهیای بزرگ هستی چیزی نیست مگر یک نیروی مادینه با مظهری از تهیت .
در هیچ گزارشی از تاریخ باستان این موضوع که زمین مادر ماست انکار نشده . پنج هزار سال پیش در ایران باستان در سرزمینهای جنوبی ، انداختن آب دهان بر روی زمین ، توهین به مادر ( زمین ) دانسته شده و مجازاتهای سنگینی در بر داشت .
باگوان اشو بر این باور بود که زنی که صاحب فرزند میشود ، دیگر زنی نیست که پیش از آن بود . او به موجود جدیدی به نام مادر تبدیل میشود که علاوه بر زایش یک موجود منحصر به فرد ، خود نیز بار دیگر تولد می یابد ، زیرا او یک مادر شده است ، موجودی خارق العاده با عشقی که با عشق های معمول غیر قابل مقایسه است ؛ یک نیروی خارق العاده درونی که انسان را به یاد مهر خداوند می اندازد ، یک مهر ناب که هدیه ایست از جهان هستی .
حتی غرور قدرتمند مردانه نیز نتوانست در برابر این پدیده ی منحصر به فرد طبیعت ، کاملا پیروز شود . زیرا یک مرد میدانست که در نهایت ، همچون کودکی معصوم و بی پناه ، در آغوش یک زن میتواند آرامش را تجربه کند .
ادری هپبورن ، ملقب به بانوی فقید سینمای جهان ، زمانی که نامش در فهرست کتاب ده چهره ی ماندگار قرن جای گرفت ، نقطه ی عطفی بود که در آن ثابت شد ، تنها سکسی بودن لازمه ی شهرت جهانی برای جاودانه شدن یک زن در عالم سینما نیست . آنچه باعث شد تا وی به چنین مرتبه ای صعود کند ، زنانگی ناب و نیرویی مرموز بود که تنها میتوانست از وجود یک زن تراوش کند .
در عین ناباوری ، بانوی دیگر سینمای جهان سوفیا لورن ، در اوج شهرتی که بیشتر آن را مدیون اندام سکسی و سینه های معروفش بود ، لقبی را دریافت نمود که کمتر کسی میتوانست آن را بپذیرد ؛ مادر نمونه ی سینما . اما وی توانست ثابت کند که مادر بودن ، آن هم مادری نمونه بودن ، نیرو و انگیزه ای ست که میتواند شهرت را تحت الشعاع قرار دهد .
ئولن رید ، جامعه شناس و محقق بزرگ و جنجالی جامعه شناسی ، که نظریاتش باعث انقلاب در تاریخ جهان شد ، ثابت کرد که این زنان بوده اند که جامعه ی انسانی را شکل بخشیدند و در نهایت به مردان سپردند . وی تلاش کرد تا ثابت نماید که جوامع آغازین بشری ، زن سالار بوده اند . مفهومی که نباید از واژه ی سالار در آن ، معنای چماق برداشت کرد .
در این میان آنچه ما را به تفکر وادار میکند آن نیست که در جستجوی آن باشیم که چه جنسی برتر میدان است . زیرا این سوال همواره باعث جنگی سرد بوده و هست که در نهایت نیز بی جواب خواهد ماند . تعامل این دو نیروی متضاد ، میتواند بشریت را به جایی سوق دهد که زیستن انسانی به مفهوم واقعی خود دست یابد .
جنبش های حمایت از حقوق زنان ، گاه نفرتی را خلق میکند که باعث ایجاد فاصله ای هزار فرسنگی بین مردان و زنان میشود . جنگ ، هرگز راه کار سازنده ای نبوده و نیست . جنگ مساوات زنان و مردان ، به مرحله ای دست یافت که زنان کودکان خود را در لوله های آزمایشگاهی و رحم های مصنوعی تولید کنند .
تنها برای آن که ثابت کنند که میتوانند رییس یک شرکت یا رییس جمهور باشند، از یاد بردند که آنان ، همچون مردان ، پیش از آنکه در اجتماع بشری بالا دست یا پایین دست باشند ، یک انسان اند .
( علی فرح بخش )
بخش اول : ( چند ماه پیش )
توی شهر کتاب خیابون میرداماد دارم برای خودم تاب میخورم و کتابها رو زیر چشمی نگاه میکنم . یهو یه دختره که کلی تیریپ زده و سانتی مانتاله و احتمالا از اوناس که از هر ده تا کلمه سه چهارتاشو انگلیسی صحبت میکنه به یکی از مسئولهای کتابفروشی میگه : ببخشید آقا ، من یه ربان ( = روبان ، البته بر وزن فلان ) میخوام . . . یه ربان عاشقانه !!!!
روبان ؟؟!!
بخش دوم : ( چند روز پیش )
برای گرفتن کاغذ کادو میرم توی یکی از مغازه های کارت پستال فروشی که توشون کلی عروسک خز و خیل چینی ریختن و میندازن به ملت عاشق پیشه . یه دختر و پسر جوون ایستادن اونجا . من کاغذ کادو رو از روی ریل کاغذها بر میدارم و میرم جلوی فروشنده که داره با اون دو تا مشتری صحبت میکنه . یهو دختره میگه : ببخشید آقا ، میشه یه رمان هم بزنین روی جعبه ؟ . . . . !!!!
رمان ؟؟!!
و این است شارش ادبیات در سرزمین شعر و ادب پارسی !
علی فرح بخش
پسر جوون کنجکاوانه داره اتاقم رو نگاه میکنه . به در و دیوار ، عکس ها ، گلدونها ، پوسترها و نقاشی ها و تصاویری که شاید هیچ ربطی به هم ندارن . برای اولین باره که میبینمش ، با یکی از دوستام اومده ، داره اتاقم رو برانداز میکنه تا احتمالا بتونه روانکاویم بکنه ، داره زوره بیخود میزنه ! متخصصانه به همه چیز نگاه میکنه . . .
سوالهایی میپرسه ، نمیدونم میخواد امتحانم کنه یا کنجکاوه ، یا میخواد مثلا بگه تو نمیفهمی این چیزا چیه ، برای چی خودتو میندازی وسط موضوع . البته من از این برخوردها زیاد دیدم ، اما این یکی خیلی باحال تره ! تریپ روشن فکری ! یعنی همه چی میدونه میخواد طرف رو یه کم توی جمع قهوه ای کنه ! منم که خوراک قهوه ای شدن . . .
یه کم صحبت میکنیم ، متفرقه و کوتاه ؛ از اجتماع و غذا و کانت و ژاپن تا قلیون و دختر همسایه ! یه کم دورش میزنم تا سرش گیج بره ، نمیذارم از حرفام نتیجه خاصی بگیره . . .
بعد از گپ کوتاه و خوردن چای ، ماسماسکش زنگ میزنه ؛ الو ، سلام عزیزم ، من دارم میام . . .
ازم عذرخواهی میکنه و میگه که باید بره جایی ، منم با یه لبخند سرم رو تکون میدم ، از در که داره میره بیرون ازم میپرسه : " شما نظرتون راجع به بودا چیه ؟ " بهش میگم : " من زیاد سواد ندارم ، حالا چی شد یاد بودا افتادی ؟ " میگه : " آخه یه مجسمه از بودا رو گذاشتی روی میز ، کنار مجسمه های دیگه . " و با چشم نشونش میده . . .
یه مجسمه ی چوبی رو نشون میده ، و با لبخند ملیحی نگاهم میکنه ؛ فکر کنم داره توی دلش به من میگه : " خودتی ! " مجسمه رو نگاه میکنم ، شیطون داره توی سرم میرقصه ! بهش میگم : " این مجسمه ی ویشنو هست . " با تعجب نگاهم میکنه و سرش رو تکون میده . . .
وقتی وارد اتاق شده بود کتابخونه فسقلی منو یه نگاهی انداخته بود ، شاید به خاطر همین وقتی بهش گفتم این مجسمه ویشنو هست زیاد پاپیچ نشد . قیافه اش یه کم بامزه شده ، فکر کنم وسط دو راهی گیر کرده . چیز خاصی نمیگه و تا دم در باهاشون میرم و خداحافظی میکنیم . . .
نیم ساعت بعد صدای جوون کندن گوشیم در میاد ؛ دوستمه ، همون که با رفیقش اومده بود پیشم . سلام میکنم و جواب میده . زود میره سر اصل مطلب . " این رفیق ما رو سر کار گذاشتی ؟ " میگم : " نه ! " میگه : " چرا دیگه ، ما همین چند روز پیش داشتیم راجع به اون مجسمه صحبت میکردیم ، مگه تو نگفتی مجسمه بوداست ؟ اصلا تابلوئه که مجسمه بوداست ، چرا برای رفیقم خالی بستی ؟ میخواستی بپیچونیش ؟ بابا تو که خالی بند نبودی . " همه این جمله ها رو داره به آرومی و با لبخند خاص خودش که موقع حرف زدن پشت گوشی میشه دیدش میزنه . . .
بهش میگم : " نه ! من دروغ نگفتم ! راست گفتم جوون تو . " میگه : " جوون عمه ات ! به یارو گفتی این مجسمه ویشنو هست ، نگفتی مجسمه بوداست ، پس خالی بستی دیگه . " بهش میگم : " نه ، من راست گفتم . به تو راست گفتم که مجسمه بوداست و به این هم راست گفتم که مجسمه ویشنو هست . " دیگه داره آمپر میچسبونه ! با لحن خاصی میگه : " چطور ؟ " میگم : " هندوها معتقدا که بودا ششمین تجلی ویشنوئه ! پس این مجسمه رو از دیدگاه دین هندو میشه ویشنو حساب کرد !
صدای خندش عین نمودار تورم میره آسمون ؛ همونطوری که داره میخنده میگه : باشه باشه بعدا میبینمت . . . منم با اون شیطونی که توی کله ام داشت میرقصید یه قری میدم !!!
( علی فرح بخش )
صندوق پستی رو باز میکنم ، کاری که حدودا هفته ای دو بار انجام میدم . پاکت نامه ی قهوه ای رنگی کف صندوق ولو شده . برش میدارم و در صندوق رو دوباره قفل میکنم . پاکت رو برانداز میکنم ، نگاهی به نوشته های روی پاکت کافیه تا بفهمم از ژاپن رسیده ، از طرف دفتر نشریه ژاپنی " BRAND-NEW OSAKA " . تازه یادم می افته که کمتر از یک ماه پیش برای دفتر مجله نامه ای فرستادم که به یمن تکنولوژی نوین ارسال و رسیدنش به ژاپن چند ثانیه بیشتر طول نکشیده بود . این ماهنامه رو همیشه وقتی هایی که برای گرفتن کتاب به کتابخونه سفارت ژاپن میرفتم ، اونجا میدیدم و اجازه داشتم که شماره های جدید مجله رو به صورت کاملا رایگان برای خودم بردارم . از اونجایی که چند وقتی بود که نمی تونستم مثل گذشته به طور منظم برنامه ی کتابخونی توی سفارت رو انجام بدم با دفتر نشریه ی مذکور تماس گرفتم تا در صورت امکان شماره های جدیدشون رو برام بفرستن .
پاکت سنگینه ، مگه یه مجله کوچیک چقدر وزن داره ؟ کنجکاوی باعث میشه تا از مسئول پستخونه قیچی بگیرم و قسمت بالایی پاکت رو ببرم تا بتونم یه نگاهی به داخل اون بندازم . توی پاکت نه تا از شماره های قبلی نشریه هست که شماره ی جدیدشون هم توی اونا دیده میشه .
توی دلم میگم : " دمتون گرم " . پاکت رو میزنم زیر بغلم و از پستخونه میام بیرون . هوا گرم شده و آفتاب با حرارت میتابه ، خیابون خلوته و تک و توکی آدم توی پیاده رو دیده میشن . خیابون رو به سمت بالا میرم تا به کافی نتی برسم که پنج خیابون بالاتر از خیابون پستخونه قرار گرفته و خوشبختانه مجهز به دستگاه خنک کننده ی هواست . همینطور که دارم از روی موزاییکهای قراضه ی پیاده رو راه میرم دختری رو میبینم که کنار خیابون ایستاده و گویا منتظر تاکسی هست . مانتوی مشکی خیلی تنگ و کوتاهی پوشیده که جنسش شبیه کش تیرکمون سنگی می مونه و کاملا چسبیده به بدنش ، روسری قرمز رنگی سرشه که تقریبا میشه گفت اصلا سرش نیست و با رنگ کیف کوچیکی که روی شونه اش انداخته دقیقا یکی هست و کفشهای پاشنه بلند و شلواری که پایین اون آب رفته و به فستیوال نمایش ساق های برنزه دختر تبدیل شده و نشون دهنده روشنفکری هست !
تا حدودی از اون دختر فاصله دارم و . . . ( بقیه در قسمت ادامه مطلب )
هوای گرگ و میش و اندکی جنگ . پایین آپارتمان مادر بزرگ در خیابان پهنی که مردم در حال ترددند با برادرم و بچه های محل مشغول بازی هستیم . تفنگ بازی با دستهایی که شکل هفت تیر را میسازند و بعضی از بچه ها با چوبهای صافی که تداعی کننده ی تفنگهای واقعی هستند به یکدیگر شلیک میکنند . بدون اینکه بدانیم به راستی مردان و کودکان دیگری با تفنگ ها و تیرهای واقعی دست به گریبانند ، این بازی کودکانه را همچون دلیران به معرض نمایش گذاشته بودیم ؛ فارغ از ذهنیت مردانی که با تیرهای واقعی میکشتند و میمردند .
نانوایی محل و صف مردان و زنانی که جداگانه ایستاده اند تا نانهایی را بخرند که آن روز نمیدانستند در سالهای آینده با مقوا و کاغذ مخلوط خواهد شد ! هنوز مشغول بازی بودیم و صدای شلیک هایی که با دهانمان در می آوردیم چه لذت بخش بود و فریادهای کودکانه ای که به رقیب جبهه ی مقابل هشدار میداد که تیر به تو خورد و مردی .
و ناگهان صدای غرش غریبی که واقعا واقعی بود . تنها چیزی را که خوب به خاطر دارم پاشیده شدن شیشه های نانوایی به سمت خیابان بود . مردانی که میدویدند و زنهایی که فراموش کرده بودند برای خرید نان آمده اند و نیز فراموش کرده بودند تا چادرهایشان را جهت پوشش بر سرهای خود نگاه دارند و البته یقین داشتند که در آن بهبوهه ، هیچ مرد ابلهی به فکر لذت بردن از دیدن موهای خون آلود یک زن نیست . . . . ( بقیه در قسمت ادامه مطلب )
۱
با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار میشم . ساعت رو نگاه میکنم ، هشت صبح . امروز زود بیدار شدم . پنجشنبه ی یکی از روزها . باید به خاطر واریز پول برای یه موسسه برم بانک ، برای همین دیشب زنگ ساعت رو روی هشت گذاشتم . دیشب دیر خوابیدم ، خواب هم ندیدم ، شایدم دیدم ، یادم نیست ، در واقع اصلا مهم نیست . سعی میکنم اینجوری زندگی کنم . دیشب با صد سال تنهایی گابو رفته بودیم ماکوندو . کوچه پس کوچه ها رو گشتیم و با خیلی ها ملاقات کردیم و با ریختن سقف خانه ی بوئندیاها و وقوع مکتوبات از پیش مکتوب شده ، من هم به خواب رفتم . از اینکه این کتاب رو زودتر نخوندم احساس شرمندگی میکنم و البته به خودم جرئت میدم تا این حقیقت رو اعتراف کنم .
زنگ ساعت رو قطع میکنم ، کمی به خودم می لولم ، مثل کرم خاکی . خلط گلوم رو گرفته ، با یه دم قوی از دماغ و بازدم قویتر از راه دهان و صدایی که حرف " خ " توی اون نقش خیلی مهمی ایفا میکنه ، اونو میارم توی دهنم . حالا مجبورم بلند بشم ، چون اصلا دوست ندارم قورتش بدم ! مسواک به دست میرم توالت . اول اون ضایعه ی اضافی رو تف میکنم توی دستشویی و بعد هم کاسه ی توالت رو یاد انجام وظیفه اش میندازم . توی آینه نگاه میکنم ، سمت راست لبم چند تا جوش کوچولوی سفید سبز شده ، نمیدونم چرا ، اما منفجر کردنشون آنچنان کار سختی نیست ، یه کم ناخنم رو روشون محکم میکشم و به جای جوشهای سفید کوچولو ، جنازه های قرمز رنگ و له شده ای ظاهر میشن که بعد از چند دقیقه به سمت محو شدن میرن .
آب رو با دستم میریزم روی صورتم و مسواک رو با مشقت تمام توی دهنم اینور و اونور میکنم ، بعد از چند بار قرقره کردن آب توی دهن و تف کردن آب خمیر دندانی وسط دستشویی ، این محیط دوست داشتنی رو که میگن از تخت پادشاهی ارزشمند تر و بهتره ، ترک میکنم . کتری آب رو روی گاز میذارم تا چایی دم کنم . میرم توی اتاقم ، مثل . . . ( بقیه در قسمت ادامه مطلب )
دبستان دستغیب ، جایی که برای اولین بار یاد گرفتم میتوانم آنچه را که میگویم و بر زبان می آورم با مدادی به رنگ سیاه بر صفحه ی کاغذ سفیدی ثبت کنم ، جایی که برای اولین بار آموختم که همانگونه میتوانم بدون دیدن انسانهایی که با من سخن میگویند و تنها با نگاه به خط هایی بر تکه های کاغذ و دیوار و پارچه و هر آنچه میتوان قلم را بر آن کشید و نقشی به جا گذاشت ، جادوی بودن با دیگرانی را که نه میشناختمشان و نه شاید حتی دیگر در این جهان نفس میکشیدند را تجربه کنم .
صدای آژیر خطر ، صدایی که خبر از آمدن پرنده ی آهنین بالی را میداد که سوغاتش برای مردمان سرزمین ام ، مرگ و ویرانی و خون و بلوغ بود . صدای آژیر خطر صدایی بود که با شنیدن آن کودکان بی ریش و سبیلی به سوی خندقی میدویدند که گاه روز پیش در آن دخمه ، نمایش طنز یا سرودی خوانده میشد و من هیچگاه نفهمیدم که چطور با همکلاسی ها و هم مدرسه ای های خود ، در آن فضای نه چندان وسیع ، مثل بچه ماهی های گیج و گرفتار در تور ماهیگیری ، بدون آنکه به راستی بدانیم چه میگذر ، جا خوش کرده بودیم و به ما گفته بودند پرنده های آهنین بال ، سفیران مرگی هستند از سوی دشمن ، همان ها که بعدها دوست شدند و برایشان نان فرستادیم و با هم خندیدیم .
دخمه ای زیر زمین ، هرچند که نفس کشیدن در آن کار آسانی نیست اما یقینا آسان تر از آن است که. . . ( بقیه در قسمت ادامه مطلب )